امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

سیزده بدر 92

سلام عشق قشنگم امسال سیزده بدر هم مثل هر سال ارنگه بودیم. ولی امسال با هر سال یه فرق کوچولوی خوشگل داشت. اونم این بود که امیرحسین کوچولو هم با ما بود. ویه فرق دیگه با هر سال که مامانا از پله های خونمون افتاده بود و پاش خیلی درد میکرد و حسابی هم مریض بود. جوجوی من کنار چشمه قل قلک که امسال با حفاظ پوشونده بودنش و آبش هم خیلی خوشمزه است و پسملکم در کوه های ارنگه پسملی وبابایا تیرانداز و در آخر امیرعلی زیر کرسی سال خوبی برات باشه نفسم   ...
26 فروردين 1392

عیدت مبارک...

سلام جوجوی مامانا. چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. و شما سومین سالیه که پیش ما هستی. من عاشقتم پسرم ایشالله سالهای سال این عید ها روبا موفقیت پشت سر بذاری. عیدت مبارک جیگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگرم. ...
30 اسفند 1391

چهارشنبه سوریه 92...

سلام دردونه من خوبی عشقم؟ امروز چهارشنبه سوری بود و ما به جابو ن خونه حاج خانم دعوت بودیم. به شما که خیلی خوش گذشت چون تا میتونستی بازی و شیطونی کردی. هوا هم خیلی سرد بودٰایشالله شما مریض نشی چون همش تو باغ شون بازی میکردی. انقدر قشنگ به باغ میگفتی جابون ولی توی خونه رو قبول نداشتی که جابونه. آخر شب هم همگی رفتیم و سه تا آتیش بابایا با بابای عرفان درست کردن و همگی از روشون پریدیم. این اولین باری بود که من از رو آتیش میپریدم و شما هم به خاطر صدای ترقه ها یه کمی ترسیده بودی. در کل خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی بیشتر از سالهای پیش.  ...
30 اسفند 1391

خرید عید...

سلام همه زندگیم... چطوری جوجوم؟؟؟ دیروز منو شما بابایا به همراه آنا و دایی جون حاج بابا رفتیم بازار بزرگ تا برای عید خرید کنیم. شما و بابایا اولین بار بود که با ما میومدین. و باز هم شما کلی اذیت و آزار. نمیدونم چرا تازگیا خیلی اخلاقای بد پیدا کردی . همه رو میزنی،هر چی بهت میگم اصلا به حرفم گوش نمیدی و بد تر لج میکنی. اصلا نمیدونم باهات باید چه طوری برخورد کنم. چون هر کاری میکنم جواب نمیده. دیروز به بابایا گفتم که حتما باید پیش یه روانشناس اطفال بریم تا یه کم ما رو راهنمایی کنه. من اصلا دوست نداشتم که شما این کارارا رو بکنی. میگن از هر چی بدت میاد سرت میاد قضیه من شده.کارهایی که ازشون متنفر بود...
10 اسفند 1391

بازم گرفتاری پوشک...

سلام فسقققققققققلی... خوبی کوچولوم؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان دو روزه که اون پوشک لعنتی رو ازت باز کردم. البته فقط روزاول دیروز برای دستشویی رفتن خیلی با من مبارزه کردی وقتی بهت میگفتم بیا بریم دستشویی  میگفتی جیش ندارم داشتم بهت میگم بریم دستشویی. ولی زهی خیال باطل. جیشتو نگفتی ولی تا 7 شب هم خودتو نگه داشتی و اصلا نکردی. 7 به زور بردمت دستشویی البته با جیغ و گریه. و یک بار هم 2 ساعت بعدش با عرض شرمندگی جیش کردی رو فرش آنا. امروز یه کم بهتر بودی .2 بار دستشویی رفتی و فعلا هم که خوابی تا ببینم تا شب چی میشه.    من خودم می خواستم بعد از عید شروع کنم ولی آنا نمی ذاره....
7 اسفند 1391

چند صباحی که گذشت چه گذشت...

بازم سلام طللللام... بعد از اینکه بابایا رفت کربلا من و آنا یه روز تصمیم گرفتیم شما رو بذاریم پیش دایی آنا و علی و مریم بعدش ما بریم بازار یه کم خرید کنیم. وقتی که ما رفتیم شما تا تونستی علی و مریم و اذیت کرده بودی و حسابی با  هم به قول خودت قایمک (قایم موشک)بازی کرده بودی طوری که وقتی برام تعریف کردن که چه کارایی کرده بودی خودشون از خنده روده بر میشدن. خلاصه حسابی خسته شده بودی ولی چون ما نبودیم اصلا زیر بار نرفته بودی که بخوابی. تقریبا ساعت 7 بود که ما اومدیم . به علی گفتی که برات حاج محمود بذاره. بعد از چند دقیقه دیدیم ازت هیچ صدایی نمیاد.وقتی بلند شدیم دیدیم  رو صندلی خوابت...
7 اسفند 1391

............................شرمنده گلم

سلام پسر من........... عشق کوچولوی من....... همه ی زندگی و عمر من........ همه ی هستی من...........   می دونم که من یه مامانه تنبلم ولی باور کن که همش به خاطر بزرگ شدن شما و بیشتر شدن شیطنت  و رسیدگی بیشتر به شماست. باید ازت به خاطر این همه تاخیر معذرت خواهی کنم. البته میدونم از بس این کارو کردم دیگه لوس شده. دوست دارم جیگگگگگگگگگگگگگگرم. دوست دارم عشششششششششششقم. ...
7 اسفند 1391